کافه ارمیا
قالب وبلاگ

گاهی اوقات فکر میکنم ...

دنیای زیبا و خواستنی من خلاصه میشه تو یه شهر سیاه

شهر سیاهی که  توی اون

هیچ نشونی از عشق نمیبینم.همیشه پر سوز و سرماست

شهر مرموزی که توش اثری از محبت نمیبینم.

شهر سیاهی که  مظهر بی احساسی و غروره

مظهر سکوت تلخی که همیشه منتظرم تا دست چشمهایم شیشه هاش رو بشکنه

اون شهر سیاه...

چشم های وحشی توست

[ دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

وااااای بچه ها یکی از آشناها وبلاگمو پیدا کرده .... آخ دوست نداشتم.. ولی دیگه چه میشه کرد ؟؟؟؟

من که نمیتونم ننویسم.ننویسم که دلتنگم.... ننویسم که چقدر دلتنگم واسه خودم...

واسه سادگی هام اصلا بذار همه بفهمن.... بذار داد بزنم که تو این قفس مسخره دارم دق میکنم

بذار داد بزنم که چقدر دلم واسه نفهمیام تنگ شده واسه نفهمیدن هرچی دوز و کلک و نامردیه...

دلم تنگ شده واسه سادگی هام... اون لحظه هایی که دنیای من بودن عروسک های

کوچولو و پشمالو.... با یه بستنی کیم ... با زی زی گولو ...

دلم تنگ شده واسه وقتیکه مامانم برام یه جفت جوراب میخرید و خوشحال میشدم..

چند روزه کافه ی من مهمون ویژه ای نداره.... سوت و کوره...

گاه گاهی یه سردردی میاد و میره...یه اشکی ... که نمیدونم چرا هیچ وقت راه رو گم نمیکنه

یه بارون ...

هر ازگاهی میاد و میاره ... دنیای منم سوت و کوره

چه طوره خودم بزنم به دیوونگی ... بی خیال ... میخوام نفهم باشم ... اونقدر نفهم...

که بقیه خسته بشن از اینهمه بیخیالی من ... اما انگار ... بازم میترسم.

شاعر میگه :

ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد

 دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی

[ دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

میخواهم دنیا و آخرتم نباشد... هیچ چیز هیچ کس نباشد ...

فقط نگاهم کن

نگاهت را دوست دارم

[ شنبه ٥ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٠ ‎ق.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

بالاخره تمومیییید.

دوروز پشت سر هم مهمون داشتیم. بدنم داغون داغونه... اعصابم بدتر

مامانم و بابام میگفتن افطاری ندیم. میگفتن این افطاری های ما که هممون دستمون به دهنمون میرسه هیییییییچ ثوابی نداره.

ولی من اصلا تو فکر ثواب و کبابش نبودم....... دوس داشتم با فامیلا دور هم جمع شیم . اونقد گیر دادم که مامانم اینا راضی شدن.از خود راضی ... خب ما که اونقد با هم رابطه نداریم یه عید همدیگه رو میبینیم یه ماه رمضون .. حالا ماه رمضونم میخوان حذف کننناراحت

پنجشنبه فامیلای بابام اینا بودن. خیلی هم زیاد نبودن .. آقا از چن روز قبل داشتیم زحمت میکشیدیم. کلی شامپو فرش بکش ... اینو بخر... اونو بخر.... آخر بگو چی شد ؟؟؟ کلافهچن دقه مونده به افطار برقامون رفت....

حالا این که هیچی.. خواهرم از صدای رعد و برق میترسید جیغ میکشید. بابام هم که میومد مثلا آرومش کنه بدتر میشد.

گرممون شده بود.

هی هم که میخواستن برن دستشویی گوشی منو میبردن چون نورش بیشتر بود. هیچ وقت فکر نمیکردم گوشی نازنینم به چنین فلاکتی بیفته عصبانی

تازه بچه ها یه سووووتی کوچول ساکت

چایی گرفتم قند یادم رفت ببرم. یه ذره هم رودرواسی داشتیم. آخر بیچاره شوهر دختر عموم پا شد قندون رو چرخوند... انگار چاییه...

برق ساعت ده شب اومد...

مهمونای امروز فامیلای مامان اینا بودن ..

خودی ترن

ولی امروز خییییییییلی شلوغ بود.

یه کمم براشون ویولن زدم حاااااااال کردن.

خوب شد از اول تابستون دوباره کلاس رفتم وگرنه آبروم میرف- اولش  آبرو رو با عین نوشته بودم..-

هرچی بود تموم شد.

بعد که مهمونا رفتن من و مریم عین قحطی زده ها ریختیم سر قابلمه غذاهای مونده

خیلی چسبید

جاتون خالی....... (واقعا)

[ شنبه ٥ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٦ ‎ق.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

به چشمهایم که نگاه میکنی

 اضطراب گرمت را میبینم که پشت سردی چهره ی سنگی ات پنهان کردی

خوب میفهمم که صندوقچه سرخ قلب تو

پر از دوستت دارم هاست. پر از میخواهمت ها ست که فقط مال من است و تو

با تمام مردانگی ات

با تمام قدرت و شهامتت

هنوز جرئت آن را نداری که آنها را از قلب به زبان رانی

دست هایت را که تا ظرف میوه جلو می آوری خوب میبینم که سعی میکنی لرزش دست هایت را لرزش مقدس صدایت را پنهان کنی وقتی که میگویی دستت درد نکنه

در شهر تو هر قطره  باران بوسه ایست برگونه های داغ من . میگویم که همیشه شهر تو بارانی است !

از این جا که میروی دلت پیش من است

چشمهایت را که میبندی همه فکر میکنند که خوابیده ای و ناگهان مثل یک معجزه از گوشه ی چشمت یک دانه می افتد

یک دانه اشک

پاک ترین معجزه ی خدا بعد از خون

دم دمه های صبح است که هنوز خوابت نبرده تمام این مدت

تصویر من

فکر من

خواب را از چشمانت زیرکانه میدزدد

تمام دلهره تو این است که نکند من را روزی از دست بدهی

ناگهان قلبت پر میشود از التماس به حقیرانه ترین شکل به من نگاه میکنی التماس میکنی که عاشقت باشم اما .... درخیال

 و  همیشه آرزو میکن که قلبم برایت ... ت ... فقط برای تو عاشقانه بتپد

در مهمانی ها  ... در مجالس و هرجایی که با همیم تمام حواست مال من است

تو هر شب با یاد من اشک میریزی . از عجز اینکه نمیتوانی احساست را به من بیان کنی ... اشک میریزی..

و من

بی تو

اینجا

سرگردانم

و باز با خودم میگویم کاش این همه آرزو نوشت های من ... کاش... واقعی بود

اینهمه خوشبینی کاش حقیقی میشد

سرریز میشوم از دعا التماس نیایش

پر میشوم از خواهش که خدایا یک معجزه ی دیگر. و خدا باز سکوت میکند. شاید من صدایش را نمیشونم.... دورم و .. تمام اینها آرزوست

چهره ی سرد تو .... بی اضطراب. دستان گرم تو ..... بی لرزش . صدای مردانه ات که هیچ وقت نلرزید. شهر تو ... که همیشه آفتابی است. چشمهایت که ... اشک ندیده اند. تصویر من که زود فراموش میشود. حواسی که شاید.... تنها پیش من نباشد. عجز... چه بیگانه است با مردانگی ات .. چه بیگانه است با تو ...

چه در تضاد هستی با آرزو های من .. با خیال من ... تو

و من

سرگردان تر از همیشه در آرزوی عشق تو

تویی که هیچ وقت دلنوشته هایم را نمیخوانی

تویی که هیچ گاه دلنوشته هایم را نمی فهمی

میگریم

به سردی و غرور چهره ام نگاه کنم... من یک ویرانه ی شیکم

نگاه نکن به بی محلی هایم

به دزدی نگاهم

به بی تفاوتی ام نگاه نکن

من یک ویرانه ی شیکم. ویرانه ای با کلنگ آرزوی عشق تو.

[ جمعه ٤ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۸ ‎ق.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

 

فقط تو نیستی

این روزها فکر میکنم اشکهایم برای خدا هم تکراری شده

واژه های خسته ام که هر دو قدم یک بار سقوط میکنند

و بعد با هزار زور و زحمت و ناله کنان دوباره رو پا وامیستن

انگار پیش چشم خدا هم رنگ باختن

فقط تو نیستی

این روزها احساس میکنم

خدا هم از دست من خسته شده

[ چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

علی

حالا که زیر خاک ها خوابیدی

خیالت راحت باشد

من امشب در تاریک چاه تنهایی ام

جای تمام دردهای عمیق انسانی ات

گریه میکنم

[ یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]

سرت رو بالا بگیر تا نگاه سیاهم چشمان وحشیت رو ببینه

چقدر غریبه شدی !!!

مثل یک دیوار از جنس سکوت برابر واژه های خیسم .. محکم .. ایستادی

باور نمیکنم

تو که روزی زیباترین آرزوی من بودی حالا تلخ ترین هراس منی

میترسم

میترسم اگر باران صدام به دیوار سکوتت بکوبه

بشکنی

و بعد من باید به احترام شکست تو ... سالها سکوت کنم.

[ یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٠ ‎ق.ظ ] [ باران ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

کافه ارمیا زندگی منه. بعضی دردها... حرفها .. غم و غصه ها و شوخی ها هم مهمونای کافه اند. مهمونای ویژه ی کافه رو بهتون معرفی میکنم. خوش اومدین
نويسندگان
صفحات اختصاصی
پيوندهای روزانه
موضوعات وب
 
آرشيو مطالب
امکانات وب